X
تبلیغات
زولا

سلام دوستان

این داستانک از وبلاگ"کلاس عاطفه ها" با نشر شده است.


اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون 

رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت 


باتلاق دوید.آنجا، پسر وحشت زده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد می زد و 

کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگتدریجی و وحشتناک نجات داد.روز بعد، 


یک کالسکه تجملاتی در حیاط کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون 

آمد و گفت  پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.

حالا ادامه مطلب را کلیک بفرمایید.......  

نجیب زاده گفت: می خواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.

کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که  انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.


در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟

 کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات


خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین”

و کشاورز قبول کرد.بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد


و در سراسر جهان بهالکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.

سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.


اسم پسر نجیب زاده  چه بود؟ وینستون چرچیل


یادتون نره نظرهاتون را برام بفرستید.....



تاریخ : یکشنبه 3 آذر‌ماه سال 1392 | 05:16 ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات (10)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

دلمشغولی های یک مامان


IranSkin go Up